تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

سلام

من الان شطرنجی بیش نیستم!! آخه چی بگم که دلم خووووونه!! کل تابستون دنبال کار ارشد دوووویدم آخرشم کلا یه چیز دیگه شد!! یعنی می گن خدا هر چی بخواد و صلاح باشه میندازه تو دومنت همیینه!! قضیه از این قراره که من کلی پیگیر پذیرش بدون کنکور بودم تو همین یونی خودمون با سهمیه رتبه اولی... یونیمونم هی ناز می کرد که بلکه من بیخیال بشم تا نوه ی آیت... فلانی رو بجای من پذیرش کنن ولی منم عین سیریش بیخیال نمی شدم مگه الکیه  دههه!

تو همین اوضاع جنگ و جیغ بودم که جوابای ارشد اومد! رفتم چکیدم دیدم قبول شدم خواجه نصیر لذا عطای یونیه خودمونو بخشیدم به لقاش تا برن هر چی می خوان پارتی بازی کنن تا اون دنیا خدمتشون برسیم!

نمی دونم حالا کار درستی کردم یا نه ولی دیگه از اونجام بدم اومده بود با اینکه مدیر گروهمون وقتی فهمید قبول شدم زنگ زد گفت بیا همین جا گفتم شاید خواست خدا بوده من دیگه تحمل اونجارو ندارم البته تو همه یونی های ایران این مسائل عادیه! اینم از سر گذشت ارشدیه ما!

اومدم دیدم نسرین جونم یه ختم صلوات گذاشته دیدم حیف لینکشو نذارم ! 

دلم می خواد یه سر و سامونی به اینجا بدم ولی چه کنم که تنبلی نمی ذاره! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:14  توسط النا  |