تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

راستش از کلمه ی نوروز خوشم نمیاد آخه یه استاد داشتیم اولا در موردش نوشته بودم واقعا روانپریش بود خیلی زحمتمو زیاد کرد با عقده بازیاش!! فامیلیش نوروزی بود!!

این روزا واقعا خیلی دوس داشتنین همه انگار شادن هیجان دارن آدم کمتر انرژی منفی می گیره! چقد زود سال ۸۷ تموم شد سال پیش در چنین روزی همه جمع بودیم خونه ی یکی از دوستام حالا که نیگا می کنم امسال دیگه جمع نشدیم چون ۲ تا از بچه رفتن به مملاک کفر یکی دیگه هم داره چمدون می بنده بقیه هم یا مزدوج شدن یا مثل من منتظرن یکی دعوتشون کنه!!

نخیرم من خسیس نیستم میخوام نهم که تولدمه یه مهمونی بگیرم که کادوهامم بیارن خیالشون راحت بشه!(از حالا ۱۱ روز وقت داری تا اون عروسکه که شکل فیل بود دمشو می کشیدی آهنگ شهرداری میزدو برام بخری!! (آخه یکی از دوستام پرسیده بود چی بخره برام نخواستم بیشتر از این سردرگم بمونه))

از ته دل آرزو می کنم سال ۸۸ برای همه سرشار از سلامتی و شادی باشه و همه به آرزوهای قشنگمون برسیم... و این روزا بعضیارو فراموش نکنیم.. از خدا می خوام همه ی مریضا خوب بشن و بتونن در کنار خونوادشون پای سفره هفت سین باشن..

پس عید همگی پیشاپیش مبارک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:51  توسط النا  | 

خوب من اومدم! چیه خوب درگیر بودم از بس این چند وقته حرص خوردم ترکیدم والاااااااا !!

این یونیه ما می خواست حق مارو هپلی کنه ولی نمی دونه که اصولا با کی طرفه لذا تا آخرین نفس جنگیدیم!!

فقط می خوام بگم خدایا شکرت!!

این روزا من مشغول خوندن زبان به صورت فوق فشرده هستم دلیلشم نمی گم و عمرا بتونید حدس بزنید چون اونکه شما فک می کنید نیییییس! اگه نشه ضایه می شم واسه همین!

دیگههههههههههههههه همین اومدم خبرامو بدم برم... کاری باری؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:21  توسط النا  |