تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

می دونم که یه هفتس برگشتم ولی آپ نکردم !!

ولی آخه شما ها هم خیلی سراغ منو میگیرید!!

از اردو بگم که خیلی عالی بود دقیقا قطار که پکید چون فحشو بد بیراه بود که ساعت ۴ صب نثارمون می شد که مگه شما خواب ندارید!! من نمی دونم مردم چه علاقه ای دارن تو قطار بخوابن!!

در راه برگشت هم رئیس قطار شخصا تشریف آوردن و کوپه ی مارو منور کردن!! آخه ما آی کیوا برداشته بودیم تخت های ردیف وسطو زده بودیم از همون اول هر ۶ تامون رفته بودیم اون بالا خیلی فاز داد... که این آقا رئیسه اومد گفت شما ها خجالت نمی کشید با ۳۰۰ کیلو وزن رفتید رو  ۲تا ضامن آهنی کوچیک نشستید که ما کلی هم از این افاظات ایشون لذت بردیم که مارو جمیعا مانکن فرض کرده بود بدش که رفت داشتیم همون بالا حساب کتاب می کردیم که سهمه وزن هر کدوممون چقد می شه که دوباره برگشت اندفه اینطوری که چرا نیومدید هنوز پایین!!

در هتل هم که اتاق ما طبقه ی ۴ بود و کلی ویو داشت به بیرون که همین ویو کار داد دستمون و وقتی داشتیم آشغالارو می ریختیم بیرون نگهبانه دید و در عرض ۳ سوت زنگ زد که مگه سطل زباله تو اتاقتون ندارید ما هم گفتیم چی ؟!! کجا ؟؟ ما هممون خوابیم!! کلی معذرت خواهی کرد که بیدارمون کرده!!

دیگه تازه این چند تا از خلاقیتای ما در امر اردو بود!!!

در کل خیلی خوش گذشت و اگر قابل بوده باشم برای همه دعا کردم!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:1  توسط النا  | 

سلام سلام سلام............

بله دیگه دلتون بسوزه من امشب دارم با برو بچز می ریم اردو مشهد اونم با قطار. کلا ۱۵۰ نفریم که به عبارتی می شه سه تا واگن تی ان تی...........

این چن وقتم که نبودم درگیر گرفتن یه نیم نمره حلال بودم که متاسفانه جواب نداد حالا زدم به کوه و بیابووووووووون..

یکی از بچه ها که چن روزه جو اردو (تا این حد دسته جمعی) گرفتتش دیروز سر کلاس دقیقا وسط سمینار بنده اس ام اس زده که نگران نباش من با خودم فلاسک میارم!!! من آخه خیلی نگران بودم!!! کلن یه مشت مونگولو دارن می برن اردو خدا به مسئولین همراه رحم کنه...........

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 15:13  توسط النا  |