تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

بالاخره ترم آخر دانشگاه هم شروع شد ایشالله این یکی هم به خیر بگذره بعد از ۱۷ روز ما هم با جشن شکوفه ها قدم رنجه کردیم و دانشگاهو منور نمودیم!!

از روز اول بگم که خیلی خندیدیم استادای این ترممون همشون ماکسیمم ۳-۴ سال بزرگتر از ما هستن ولی یکیشون خیلی کوچولو به نظر میاد ... نازی انقدر حول شده بود که بعد از کلاس به جای استاد سرا رفت از دانشکده بیرون (استاد سرا رو گم کرده بود)!!

یکی دیگشون من خیلی باهاش مشکل دارم سیبیلاش نامیزونه هی می ره رو اعصابم!!!

منو ببین مثلا این ترم می خوام شاگرد اول شم... تقصیر خودشونه من موندم خانومه این استاده نمی بینه شوهرش این شکلی داره میاد دانشگاه!!!

دانشگاهمون به یمن رفتن ما کلی تغییرات کرده یه پیست دوچرخه سواری دورس کرده ... ولی کار خوبی نیس باعث می شه آدم به دودر کردن کلاس به شدت رو بیاره همین اول ترمی!!!

پینوشت: دوستای خوبم اگر کم پیدام ولی سر می زنم....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 22:2  توسط النا  |