تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

خیلی جالب و بامزه بود که دیروز توی اخبار شنیدم ایران خودرو تصمیم گرفته دوباره پیکانو وارد بازار کنه!!

وقتی که توی تمام دنیا همه دارن دنبال راه های پیشرفت می گردن خیلی جالبه که ما پسرفت نمی کنیم بلکه سقوط می کنیم !!!

 چیزی که با مزه تره صورت مسئله رو هم پاک می کنیم و می گیم پیکان با ظاهری جدید به بازار می آید ...

ولی من یه خواهش کوچولو دارم از این مسئولین ما ماشینی با ظاهر جدید نخواستیم شما فقط بیایید همینایی که تولید کردید استاندارد کنید تا وقتی یه تصادف با همین پراید یا ون می شه ملت ۶۰ تا ۶۰ نمیرن حداقل یه فکری واسه ایربگ خودروی ملی بکنید!!

و اکنون پینوشت ها:

پینوشت۱ : چه کنم دیگه منم حساس همش حرص می خورم آخه دیشب در راستای رانندگی خفنمان از روی پای یک بنده خدا رد شدیم... نمی دونم چرا هیچیش نشد!! فک کنم رانندگیم خوب شده !!

پینوشت ۲ : این شبای قدر منم دعا کنید اگه یادتون بره منم یادم می ره هااااااااا!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:21  توسط النا  | 

کلی نوشته بودم همش پریدددددددددددددد.

پس فعلن یه درخواست از دوستای عزیزم که بلاگو لینک کردن  عنوان لینکو لطفا به خاطرات من تغییر بدید تا از طریق سرچ همکلاسی های فوضول پیدا نشه.. توی دنیای مجازی هم آدم نمی تونه خودش باشه!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:12  توسط النا  | 

خیلی دلم تنگ شده بود راستش اول از همه ماله خودم.. بعضی وقتا که از خودم می پرسم تکلیفت با خودت چیه؟ اصلا چی کاره ای تو؟؟ واقعا دلم می گیره ... تا حالا این همه خوبیو با بدی جواب ندادم... این همه گناه در مقابل این همه نعمت.. خدایا واقعا مهربونی... راستش اینو وقتی می فهمم که وقتی می یام نماز بخونم .. نمازی که خیلی وقتا حواسم جای دیگس.. آخرش کلی دعا و درخواستای جور و واجور دارم.. که تا حالا ازم دریغ نکردی ... من که خیلی به شبای قدر اعتقاد دارم.. ببینید من از همین الان جامو رزرو کردم دعا برای همدیگرو یادمون نره ...

راستی صمیمی ترین دوستم که از اول ابتدایی با هم دوس بودیم داره تقریبا برای همیشه می ره ... ته دلش راضی نیس به رفتن ..منم نمی خوام بره ولی خانوادش خیلی اصرار دارن کلی با هم گریه کردیم نمی خوام برم فرودگاه بدرقش!

پ.ن خاطره: یادش بخیر وقتی تو دبیرستان افطاری می موندیم مدرسه ..دوستای سمپادی می دونن که چه جونورایی هستیم ما ... من که کارم این بود وقتی همه داشتن افطاری می خوردن برم چراغارو خاموش کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:48  توسط النا  | 

نمی دونم چرا هیچ انگیزه ای برای آپ کردن ندارم.. نمی دونم در مورد چی بنویسم...

سعی می کنم زودتر از این رخوت در بیام... نمی نویسم ولی اگر خدا بخواد هستم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:16  توسط النا  |