حکایت من تا چند روز پیش حکایت بچه تنبلایی بود که حاضرن هر کاری بکنن ولی درس نخونن حتی ظرف هم شستم!!! فک کن![]()
اصلا دلم درس نمی خواد هیچ رقمه ولی چه می شه کرد حالام که فهمیدن خیلیا زودتر به فک افتادن استرس هم به کلکسیونم اضافه شده طوری که حاضر شدم دادش کوچیکرو ببرم سرزمین عجایب!!
بلکه این کتابارو واسه چن ساعت نبینم.. به این می گن فرار از حقیقت به معنای واقعی..
ولی شما جای من بودید چی کار می کردین در شرایطی که هر روز با تلفن دوستی مواجه میشدین که یا داره خداحافظی می کنه یا درگیر کارای رفتنشه خوب آدم وسوسه می شه!!![]()
ولی یکم از دیروز اوضاع بهتر شده یکم ذهنمو دارم متمرکز می کنم ...![]()
این روزام که شهر پر از مسافر و تزئینات جور و واجور ولی به نظرم سالای پیش خیلی بهتر بود انگار کسی رمق نداره...
راستی بالاخره نمردیمو یه عروسی تو خونوادمون دیدم .. عروسو دوماد هر دو از جامعه ی پزشکی بیدن و دسته بر قضا عروس دختر عمه ی ما!!
ولی خدایش مراسم از نظر بی حالی در نوع خودش بی نظیر بر گزار شد حیف ما که اینقدر ذوق مرگ و فشن بودیم .. هر چی به عروس می گیم برقص ... تو رو خدا یه قررررررررررررر.. می گه عمرا .. دومادم که همش داشت جوراباشو نیگا می کرد
فک کنم تازه خریده بود..
واقعا که به قول مامان خانوم حقته هیچ جا دعوتت نمی کنن!!![]()
