تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

سلام

حکایت من تا چند روز پیش حکایت بچه تنبلایی بود که حاضرن هر کاری بکنن ولی درس نخونن حتی ظرف هم شستم!!! فک کن

اصلا دلم درس نمی خواد هیچ رقمه ولی چه می شه کرد حالام که فهمیدن خیلیا زودتر به فک افتادن استرس هم به کلکسیونم اضافه شده طوری که حاضر شدم دادش کوچیکرو ببرم سرزمین عجایب!! بلکه این کتابارو واسه چن ساعت نبینم.. به این می گن فرار از حقیقت به معنای واقعی..

ولی شما جای من بودید چی کار می کردین در شرایطی که هر روز با تلفن دوستی مواجه میشدین که یا داره خداحافظی می کنه یا درگیر کارای رفتنشه خوب آدم وسوسه می شه!!

ولی یکم از دیروز اوضاع بهتر شده یکم ذهنمو دارم متمرکز می کنم ...

این روزام که شهر پر از مسافر و تزئینات جور و واجور ولی به نظرم سالای پیش خیلی بهتر بود انگار کسی رمق نداره...

راستی بالاخره نمردیمو یه عروسی تو خونوادمون دیدم .. عروسو دوماد هر دو از جامعه ی پزشکی بیدن و دسته بر قضا عروس دختر عمه ی ما!! ولی خدایش مراسم از نظر بی حالی در نوع خودش بی نظیر بر گزار شد حیف ما که اینقدر ذوق مرگ و فشن بودیم .. هر چی به عروس می گیم برقص ... تو رو خدا یه قررررررررررررر.. می گه عمرا .. دومادم که همش داشت جوراباشو نیگا می کرد فک کنم تازه خریده بود..

واقعا که به قول مامان خانوم حقته هیچ جا دعوتت نمی کنن!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 15:27  توسط النا  | 

دیروز برای پیگیری چند کار به دانشگاه رفتم .. یکیش وصول حق الزحمه تدریسم بود که واقعا از اول به خاطر پولش نرفته بودم فقط برای اینکه یه تجربه ای باشه و اینکه بتونم از تاییدیه اش برای گرفتن پذیرش استفاده کنم ولی وقتی از مسئول آموزش خواستم برگه ای با مهر دانشگاه بهم بده با نگاهی غضبناک روبرو شدم که: ما قراری برای ارائه این برگه نداشتیم و حق الزحمه هم تنها به دانشجویان کارشناسی ارشد تعلق می گیره!! داشتم شاخ در میوردم دیگه گفتم حالا که اینجوریه هم برگه ی تاییدمو می خوام هم پولموووووووو (آی نفس کش)!!

خدایش خیلی برام گرون تموم شد حرفای این به اصطلاح مسئول واقعا بعضی موقع ها دلم می خواد از ته دلم بهشون نفرین کنم .. آدمایی که تنها ادعای مسلمونیو دارن و وقتی یه دختر می بینن از ترس اینکه نگاهشون نیفته بهش آدمو از اتاق می ندازن بیرون .بدون توجه به اینکه مسلمونی یه تعریفه دیگه داره... می دونم این مسئله فقط منحصر به دانشگاه ما نیست جاهای دیگه هم دیدم این برخوردارو ولی اینجا دم از اسلام زدنشون خیلی ضد و نقیض با این مسئله است که براحتی توی روت می گن پولتو نمی دیم ..

خلاصه که بدجور منو انداختن رو دنده ی سیریشی!! منم هر جوری بود تاییدمو گرفتم ... دیگه وقتی داشتم بر می گشتم عملا قاطی بودم هوا هم وحشتناک بود که دیدم یهو نگهبانه پریده جلو می گه چرا اومدی دانشگاه؟!!!

از شدت عصبانیت اصلن نمی تونستم حرف بزنم که خودش گفت: تابستوون دانشجواااا حق ندارن بی خودی بیان دانشگاه!!

منم یهو منفجر شدم: گفتم اومدم اینجارو خراب کنم روی سر تو!!!! من خیلی با ادبم به خدا ولی شما جای من بودین چی می گفتین به این. حالا دانشگاه واسه ترم تابستونی پر دانشجو بود این طرف انگار از خواب پریده بود !!! خلاصه که کلی شاکی بودم تا رسیدم خونه دیگه خونم از حرفای بی منطقی که شنیده بودم به جوش اومده بود..

این پدر جان هم بعد از دست گلی که برای ماشینشان آب دادیم دیگه ممنوع السوئیچمان کرده اند... کاری نکردم به خدا تقصیر اون دختره بود پیچید جلوم... ولی از وقتی دید من میرم دانشگاه می یام از گرما وحشی می شم قول داد یه پی کی برا خودم بخره (عیب نداره شبیه سانتافه که هست)...

تو رو خدا دعام کنید حال درس خوندن درستو حسابی پیدا کنم واسه ارشد.. داره دیر می شه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:5  توسط النا  | 

روز دوشنبه بود که بالاخره تصمیم سفرمون به تبریز قطعی شد..

و سه شنبه صبح به همراه خانواده محترممان !! راهی تبریز شدیم تا هم مسافرتی رفته باشیم و هم از این جهنم دره برای چند روزی خلاص بشیم و یه هوایی بخوریم..

اول از همه که پدر جان ما به شدت مخالف سرعتُ سبقت و ... هستن و دست پلیس بزرگراهم از پشت بستن! و به همین دلیل ما با سرعت حد اکثر ۱۰۰ تا راه افتادیم منم چون تا حالا نرفته بودم تبریز اولش یه چیزی تو مایه های ذوق مرگ بودم تا اینکه با توجه به رانندگی پدر جان ساعت ۷ عصر رسیدیم زنجان و اینگونه شد که فرمودن شب رانندگی خطراکه حسن!!! و ما رو وادار کردن شب توی زنجان بمونیم و هر چی ما گفتیم اگه صب برسیم تبریز جای عزیزمان در هتل شهریار فنا می شود ایشان گفتن نوچچچچ اینجوری خودتان فنا می شوید.. خلاصه شب همونجا موندیم در شرایطی که نه بازاری باز بود نه لااقل یه مرکز خریدی چیزی داشت در کل شهر جالبی نبود خیلی ساکتو راکد.. فقط چاقو داشت!!

صب راه افتادیم بریم تبریز!! یه اتوبان بی آب و علف رو برای ۴:۳۰ تجسم کنید هوا هم که قربونش برم گرم نبود داغ بود!

ساعت ۲ ظهر رسیدیم تبریز در حالی که من این شکلی مونده بودم  و اتفاقی که نباید می افتاد افتاد. رزرو اتاقمون کنسل شده بود و ما آواره!! تبریز هوای فوق العاده ای داره ولی این جور که من دستم اومد موقع ظهر گرماش عین کویر خودمونه و ما هم از شانس بد همون موقع رسیدیم

دیگه تا شب دنبال هتل بودیم و دریغ از یه جای خالی.. زیر میزی و رو میزی و .. هم جواب نمی داد تا بالاخره یه سوئیت نزدیک ائل گلی یافتیم!! و همگی غش کردیم تا صب..

اول قرار بود جمعه برگردیم ولی پدر جان گفتن شنبه  خسته می رسن سر کار .. برا همینم ما در کمتر از یک روز تبریز رو گشتیم البته بیشتر دنبال رستوران .. ولی ائل گلی. مقبره شهریار. باغلار باغی و شرینی فروشی های تبریز رو از نزدیک دیدم.. عجب شیرینی هایی دارن..

با همه ی این مسائل اما تبریز به نظرم شهر خیلی خوبی اومد: بزرگ نه چندان شلوغ و البته هوای تمیز و عالی.. و مردمی عجیب!! خیلی جالب  بود برام که اینقدر زبان و همین طور فرهنگشون دست نخورده مونده بود.. به نظرم بعضیهاشونم با فارس ها میونه ی چندان خوبی نداشتن اینو وقتی فهمیدم که وقتی به بعضیا می گفتیم ترکی بلد نیستیم اخماشون می رفت تو هم.. ولی بازم من دووزشون دارم...

ولی یه دلخوشی اساسی من تو این سفر دیدن نسرین عزیزم از نزدیک بود که بنا به دو دلیل اتفاق نیوفتاد یکی اینکه من شمارشو به جای ۹ با ۶ توی گوشیم سیو کرده بودم و یکی هم اینکه ما خیلی زود برگشتیم... خیلی دوس داشتم ببینمش از نزدیک

در کل سفر خوبی بود و خوش گذشت...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:27  توسط النا  | 

هفته ی پیش هفته ی پر مشغله ای بود طوری که اصلا نشد بیام آپ کنم...

توی کلاس زبانمون یه پسره هست که من اگه یه روز به آخر عمرم مونده باشه خودم خفش می کنم!

جالبه که استاد و بقیه هم ازش خوششون نمی یاد.. این می یاد می ره می شینه اون ردیف اول تو بغل استاد یه بند چرتو پرت می گه عملا خیلی بی سواد ولی عین این بچه دبستانیا همش دسش واسه اجازه بالاست یعنی تو حلق استاده.. خلاصه که اگه یه روز دیدید منو تو تلویزیون نشون داد به عنوان قاتل این یارو تعجب نکنید!

از عروسی بگم که کلی خوش گذشت دیگه خواهر داماد بنده خدا به چشم نمی یومد. کلی هم شاکی بود از این قضیه که ما مجلسو گرم کردیم خفن .. البته ما هم سنگ تموم گذاشتیم سر دسته گل عروس چه گیسو گیس کشی ای بود!! آخرشم به من نرسید ... عروسم خیلی دوسش دارم ایشالله خوش بخت بشه..

قابل توجه بعضیا که گفتن سایتو بده برات طراحی کنن.. سایتم مشتری داره ۳۰۰۰۰۰ تومن!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:26  توسط النا  |