تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

 

زندگي دفتري از خاطره هاست ...

يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...

يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،

چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 18:34  توسط النا  | 

من این روزا به خاطر اینکه بیرون خیلی گرمه سعی می کنم فقط برای کارای ضروری برم بیرون .برا همینم. دیروز که دوستم زنگ زد بیا بریم کتاب بخریم باهاش نرفتم چون ظهر هم بود هرچی فکر کردم دیدم عمراااااااااااااا

خلاصه دوست عزیز راهی خرید شد و منم جلوی تلویزیون ولو.... هنوز نیم ساعت نشده بود برق رفت اولش بی خیال شدم گفتم عیب نداره می خوابیم !!! یه ساعت که گذشت دیدم نه هیچ رقمه نمی شه تحمل کرد دیگه عملا زده بود به سرم .. کارای کلاس زبانمم نکرده بودم دیگه منو دیدی انگار تارزان و دیدی.. این اوضاع یه ۴ ساعتی طول کشید

گفتم بلند شم برم دیگه کلاس اینجوری فایده نداره شاید یه فرجی بشه اصلا زودتر می رم میشینم همونجا درسامم می خونم.. خلاصه خوش و خرم راهی شدم...

اول که رسیدم از بیرون کلاس بهترین صندلیو نشون کردم !! که دیدم به! یه آقاههه هم عین من زوم کرده داره می دوئه طرفش. منم پریدم جلوش اونم جلوی در کلاس ..بنده خدام توی خجالت لیدیز ایز فرست (این بلاگفا خیلی خنگه انگلیش نمی شه) موند. منم عین این کولر ندیده ها نشستم و همش لبخند می زدم از این فتح بزرگ...

واقعااااااااا چشمتون روز بد نبینه!!! نیم ساعت بعد به محض ورود استاد اتفاقی که نباید می افتاد . افتاد.... برق رفت

دیگه فک کن ۲۰ نفر همزمان داشتن نقشه پنکرو  بازی می کردن منم تو این موقع ها خفن وحشی می شم .. دیگه نفهمیدم چقدر غر زدم که استاده بد بخت کلاسو تعطیل کرد...

آخه این چه وضعیه ؟!! خیلی با مزه بود چند روز پیش داشت در مورد قطع برق با مردم مصاحبه می کرد تو تی وی .. به یه آقاهه گفت که وقتی برق میره شما چه احساسی پیدا می کنید؟.. آقاهه برگشته می گه: از مسئولین مچکریم !!! چون حتما دلیلی داشته که برق رو قطع کردن و ما وظیفه داریم صرفه جویی کنیم... فک کرده بود الان یه حلقه گل می ندازن گردنش واسش سوت و کف می زنن!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:47  توسط النا  | 

سلام علیکم

امروز دیگه کاملا مطمئن شدم که دقیقه نودی هستم به شدت!!!!!!!!!

آخه خدایییش اون از درس خوندنم . اینم از پروژه هام من موندم چرا آدم نمی شم هیچ رقمه بعد از نوشتن پروژه کارشناسی در سه روز می خوام سایت طراحی کنم تا یکشنبه !!!... فک کنم دلیل اصلیشم اینه که همشو با دوستم برداشتم حالام هر دومون حال شروع کردنشو نداریم ولی من یه عادتی دارم نمی دونم خوبه یا بده ولی هر کاری که شروع می کنم و باید تا آخرش توپ انجام بدم خودم که اصلن به این عادتم توجه نداشتم ولی چند وقت پیشا یکی از استادام با جدیت تمام اومده (چش سفید) بهم میگه تو یه بیماری به اسم PERFECTIONISM داری (حالا نمی دونم دقیقا همین اسم بود یا نه) تازشم گفت برو تو کتابای روانشناسی بخون ببین راس میگم... والله من که به شدت بهم بر خورد ولی واسه این که کم نیارم دوستمو نشون دادم گفتم از این وا گرفتم...

تازشم من عروسی دعوت شدم بالاخره. فک و فامیلون که قربونشون برم نسلشون منقرض نشه!! عقد و عروسیشونو نخواستیم!!! این عروسیم مراسم یکی از دوستامه من بیشتر از عروسی ذوق پوشیدن لباسمو دارم ... خوب چیه عقده ای شدم ...

*** واسه تنوع قالب وبلاگو نارنجی کردم...  آخه من چه قد به فکر شومام!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 17:6  توسط النا  | 

امروز به میمنت و مبارکی این پروژه کارشناسیو دادیم صحافی دیگه اعصاب برام نذاشته بود . توی این گرما مجبور شدم صد بار برم اینطرف و اونطرف یه بار عدداش فارسی نباید می خورد به بار پرینت رنگی واسه خودش زمینه آبی میزد.....

خلاصه که بعد از تایید ظاهری استاد بدو بدو رفتم دادم صحافیش کنن که دیگه چش نداشتم ببینمش ولی خداییش بد نشد یه ایده جدید از خودمون بروز دادیم...

ولی نتیجه این پروژه چیزی نبود جز گرما زدگی اینجانب.. خداییش هوا خیلی گرمه .. دیگه دور از جونم دیشب داشتم می مردم ولی خدا خواست زنده بمونم تا بیام آپ کنم

کلاس تافل هم تو این اوضاع شروع شده و من فقط کم مونده تو کلاس به صورت خودم چنگ بزنم!! آخه به خدا من اینارو بلد بودم بد جور آلزایمری شدیم.. تازشم استاده جلسه اول طی یک حرکت ژانگولری جلوی این همه آدم منو آب کشید چرا اینا اینطرین؟؟ اول خودشون ازت می پرسن قبلا چقد زبان خوندی بعد می رن تو نخت ضایعت کنن .. ایشان هم پس از افاضات ما در مورد تعداد ترم های گذرانده شدن یک سوال گرامری طرح کردن و بعد رو به بچه ها فرمودن بیاین این پیشرفته ی کلاستونم انگلیشش زنگ زده!!! (بی ادب) من که گفتم از 4 سال پیش تا حالا نرفتم کلاس ..

قبول دارین اساتید دارن به سمت دانشجوی تنبل پروری پیش می رن؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 21:36  توسط النا  | 

سلاممممممممممممم

با چشمی پر از امید و دلی فشرده از هواداریه شما ملت عزیز و تابلو نبودن این که به تازگی امتحان ا.ن.ق.ل.ا.ب پاس کرده ایم به نت باز می گردیییییییم

دلم یه ذره شده بود آخیششششششش تموم شد

چی بگم که در این چند روز خفه شدم مگه تموم می شد .. این سه روز آخر که پکیدم  اساسی ۲ تا کتاب گنده !! دیگه یه جوری شده بود مامانم بنده خدا می گفت ولش کن دیگه می زنه به سرت!! نمی دونست الان سالهاست این مسئله بوجود اومده.. خلاصه که دلم لک زده واسه خواب ولی از فردا باید راه بیفتم دنبال این کارای پروژه ..

و این وسط یه مسئله کوچولویی به اسم ارشد وجود داره که نمی شه بی خیالش شد من می خوام برم پارسههههه!! می گن کلاساش خوبه اینام عجب آدمایین قیمتایی می گن واسه خودشون بسی گرااان!! حالا فلن که مامان خانوم اسممو در یک کلاس تابستانی نوشته تا اوقات فراغتم سپری بشه هی نگم می خوام برم پارسه و اون هم کلاسی نیست به جز تافل که چون معتقدند هم واسه ارشد خوبه هم ibt هم همه چی... باید بری ...

ما هم می گیم چشم و فلن می ریم ببینیم چه جوریاس البته دلمم واسه کلاس زبان تنگ شده بود ..

یه اتفاق با مزه افتاد سر امتحان من برای یکی از امتحانا دیر رسیدم دیگه از بس استرس داشتم نفهمیدم چه جوری رفتم سر جلسه تا رسیدم تندی از روی میز مراقب که خودش ته سالن بود برگه امتحانو برداشتم مشغول نوشتن شدم یهو دیدم بغل دستیم داره اینجوری نیگام می کن بش گفتم چته؟!! گفت ببین به هیشکی هنوز برگه ندادن!!! نگاه کردم دیدم به به مراقبه هم دیگه بد تر از اون بغل دستیم همچین غضبناک بهم زل زده ... حالا این بنده خدام فک کرده بود من عرضه (بعید میدونم املاش این باشه) تقلب دارم عین این فیلم کابوییا یه چند قدم می رفت جلو یهو بر می گشت !!! خلاصه دوئل بازی بود طرف....

بس است دیگررررررر زیاد حرفیدیم!!

بعدا نوشت: بالاخره این اعتیاد گریبان ما روهم گرفت آره دیگه خلاصه ۵۵٪ معتادم از فردام می خوام برم سم زدایی کلاس داره !! از این درمان سرپاییا جواب نمی ده..اینم لینک تست اعتیاد به نقل از دکتر علی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 18:40  توسط النا  |