اصولا تو درسای عمومی من همیشه خیلی قوی واقع می شم همین ترم پیش بود تنظیم خانوادرو با ۱۴ پاس کردم همششششش من به این دوستم گفتم من جزوم خیلی کم بود گفت نه.. آخرشم فهمیدم نصفشو نداشتم ![]()
اصولا تو درسای عمومی من همیشه خیلی قوی واقع می شم همین ترم پیش بود تنظیم خانوادرو با ۱۴ پاس کردم همششششش من به این دوستم گفتم من جزوم خیلی کم بود گفت نه.. آخرشم فهمیدم نصفشو نداشتم ![]()
حقمه دیگه وقتی درس تعطیل بشه همینهههه.. حالام درگیر پروژه کارشناسیممم..![]()
خداییشم الان بچه ها چششون به اینه که من ضایع بشم دلشون خنک بشه (فعلا که تا حالا نشدم تا چششون در آد)![]()
تازشم به استاد راهنمای عزیز که دست بر قضا هم راشته ای ما نیز نمی باشند گفتیم ثواب داره به خدا بیا یکیو معرفی کن که تو کاره شبکه های بیسیم در حد پیاده سازی شبکه های استانی باشه..
ایشان هم که خدای نکرده کم نمی یارن فرمودند : خودم!!!
(نه اینکه بگم بلد نباشه ها!! خوب تو این زمینه اصلا هیچ رقمه کار نکرده). من موندم که چرا ؟؟ چرا استادای خوبی که می شناسرو معرفی نمی کنه؟؟ چرا هر چند وقت یه بار بهم کنایه می زنه که چون موضعه پروژت با رشتت کاملا منطبق نیست و چون کار نوییه به جایی نمی رسه؟؟ چرا می ترسه از پیشرفت؟؟
چرا واقعا؟؟ یاد مطلب دکتر علی افتادم .. بعضی موقع ها بعضی خصلت های بد شده جز ذات ایرونی بودنمون!!
کاشکی اینطوری نباشیم!!!![]()
سر کلاس نشسته بودیم....
ما در همین جا اعلام می داریم که اصلا و ابدا نسبت به کلاس مذکور احساس انزجار (املاش درسته؟) و انفجار و تهوع و ... نداریم چون استادش را بسیار دووووست می داریم.![]()
![]()
خلاصه چون اصولا من در ابراز احساستم صداقت خاصی به خرج میدم. استاد مورد نظر هم از علاقم باخبره
...
و من هم از فرصت کلاس برای شناسایی جواتان!! کلاس و به هم زدن تمرکز دوستان خرخوون خنگ (آخه می رن میشینن اون جلو هی کله تکون می دن ولی ازشون بپرسی چی گفت بلد نیستن!! ) از طریق تماس با گوشی های سایلنت نشده استفاده بهینه می کنم.![]()
اما جلسه پیش استاد چنان چپ چپی به من بست که حساب کار دستم اومد
.. منم سعی کردم فعالیتی از خودم بروز بدم که یکمی هم کارساز بود و از ذهنیت استاد مبنی بر پر رو- درس نخوون – دودرباز بودن من کم کرد امااااااااااااااا
10 دقیقه بیشتر نمونده بود که کلاس تموم بشه و همه چیز ختم به خیر بشه که استاد فرمودند: "برای امروز تا همینجا کافیه"![]()
منم..... بدون توجه به مسیر نگاه استاد برگشتم به طرف دوستم گفتم "آخ جوووووووووووووووون دیگه حوصلشو نداشتم"!!!!
که دیدم بهههههههه نگاه استاد به دهان مبارک ما دوخته شده و کلاس در سکوت...![]()
استاد به نشانه ی تاسف سری تکون داد و بعد ترکید از خنده![]()
دوستم میگه این مونده بوده توچه جوری 2 ساعت خودتو کنترل کردی!!!
چه کنیممممممممم با این همه ابراز احساس صادقانه![]()
قصه در اومدن این دندون عقل ما بر می گرده به سه سال پیش تا حالا هر چند وقت یه بار به سرش می زنه!!! دندان پزشک محترممان هم که می گویند عجله نکن این پروسه طبیعیه... حالا این چند روز که اصلا فکمان دارد از درد می ترکد خدا خدا می کنیم این پروسه زودتر ختم به خیر شود ...
چون دیگه عملا شاکیم.. به خدا من لوس و کم تحمل نیستم این دفعه دیگه خیلی داره اذیت می کنه ..جالبه تو نمایشگاه هم ازش در امان نبودم همینطوری با دوستم که داشتیم می رفتیم یهو درد گرفته بود منم با دستم (که چه عرض کنم مشتم!!) داشتم می کوبیدم به لپم می رفتم
یهو دیدم یه آقاهه داره این جوری
نیگام می کنه!! حتما با خودش می گفته بیچاره جوون مردم داره خودزنی می کنه !!
بازم خوب شد دوزاریم افتاد از ادامه خود زنی منصرف شدم..![]()
توی این به اصطلاح دانشگاه حتی نمی شه وبلاگ آپ کرد چون همیشه یه تعداد فوضول نیگاشون به مانیتوره آدمه...![]()
دیروز هم بالاخره رفتیم نمایشگاه نسبت به سال پیش بهتر شده اما بازممممممم....
کتاب مورد نظرم رو که توی سالن کتب ریالی ۴۲۰۰۰ تومن بود از بخش ارزی ۲۷۷۰۰ خریدم و هنوز در ذوق به سر می برم.. ولی خدا قسمت نکنه مترو......... از در ورودی (متروی مصلا ) که اصلا نمی شد بری تو عملا له شدیم کلی نذر و نیاز کردم که خدایا منو از اینجا نجات بده.
. همینجا هم صراحتا می گم من غلط بکنم دیگه بخوام با مترو برم جایی اونم نمایشگاه ....![]()
ولی در کل نمایشگاه خوب بود !!!![]()
بخش کتب دانشگاهی که دیگه هیچی.. نه برق داشت نه تهویه مناسب آخرشم دست خالی برگشتیم ..![]()
دلم میخواست همه کتابای ارشد یه جا بخرم. نمی دونم اگه امسالم همینطور باشه اصلا نمی ارزه این همه راه ...![]()
استاد(خطاب به ما در کلاس) : چقدر کم شدین امروز . سر کلاس نمیایید؟
بچه ها : چرا استاد همه هستیم..(قابل ذکر هست که تعداد نه چندان کمی از بچه ها رفته بودن همایش !! )
استاد: بیا خانوم ... (خطاب به من بدبخت) این لیستو بگیر ببین کیا نیستن . غیبت بزن براشون
من هم با یه حساب سر انگشتی دیدم یه چندتا از دوستان هم جیم زدن ظاهرا.. تمام حس های انسان دوستانه ای که هیچ وقت خبری نبود ازشون یهو اومدن جلوی چشمام . منم نا مردی نکردم برا همشون حضوری زدم و لیستو گذاشتم رو میزو تندی رفتم سر جام..
بلههههههه استاد محترممم شروع کردن به شمردن بچه ها !!! ![]()
بیا خانوم ... تعداد حضوری هایی که زدی ۵ تا بیشتر از بچه هایی که سر کلاسن بردار ببر درستش کن.
من : {کاملا آب کشی شده}.. قراره بیان آخه (دروِغ محض)
استاد: باشه بیا ببر وقتی اونا اومدن برا خودت هم حضوری بزن![]()
![]()
در این لحظه شما جای من بودید چکار می کردین؟؟؟؟
استاد به این سپیچی دیده بودین؟؟ تا حالا این طوری نکرده بود وگرنه من غلط بکنم بذارم حس انسان دوستانم گل بکنه!!!!!!!!
عجب کار سختیه استاد بودن ....
از وقتی که کلاس حل تمرین اساتید رو تو دانشگاه بر عهده گرفتم واقعاااااا به سختی کارشون پی بردم.
تازه من که خیلی راه داره تا استادیو این حرفا. ولی همین کلاس جمعو جور کردن هم مصیبتیه . البته این دانشجوهایی که تو کلاس منن یا هم سن خودمن یا ۱ سال کوچیکترن ولی بچه های خوبین . با کلاس پیش میان فقط یه ایرادی دارن اونم اینه که عادت کردن به همه بگن استاد![]()
قضیه از این قراره که جلسه گذشته ساعت قبل از شروع کلاس حل تمرین . من خودم تو همون کلاس با یکی از استادا کلاس داشتم .. کلاس ما خیلی طول کشید طوری که بچه ها دیگه اومده بودن پشت در ..
یهو یکیشون برگشت صدا زد"استادددد" . من که دو زاریم افتاد ولی اصلا صدام در نیومد![]()
. اونوقت استادی که سر کلاس ما بود برگشت به طرف در گفت : بله" .. دختره : نه من با اون استاد بودم (اشاره به من)
استاد: قهقههههه![]()
خیلی وقت بود که نبودم !!! دلم تنگ شده بود ولی حس خاطره نوشتن نداشتم چند تا دلیل هم دارم براش که بگذریم..
راستی اون استاد بود تو مطلب آخرم ازش گفتم آخر زهرشو ریخت ..متاسفم براش که یه جایی مثل دانشگاهو انتخاب کرده واسه خالی کردن عقدهاش... اگر واسه سهمیه ارشد نبود یه ذره هم ناراحت نمی شدم خیلی سخته که این همه زحمت بکشی مثلا معدلت بشه ۱۸و خورده ای بعد یه بچه بیاد عملا بهت بگه دوس داشتم بهت کم نمره بدم حالا برو هر کاری دلت می خواد بکن ... نمی دونم من که یه چند روزی قاطی کرده بودم و بعد گفتم خدا دستش بالای دستاس خودش اگر بخواد کمکم می کنه...
خدا جونمممممممممم چقدر دلم تنگ شده ...
حالا از بحث دپرسی در بیاییییم دیگه![]()
توی ایام عید یکی از بچه های فامیلو دیدم فکر کنم آخرین باری که دیده بودمش ۱۰ ماهش بود حالا ۳ سالو خوردهایش بود خیلی بچه ی نازییه کلی دوسش دارم
به هر کی می رسید می گفت "من با تو دووز نیزتم "(دوست نیستم) نمی دونم چرا انقدر تاکید داشت رو این قضیه .. به هر کی گفت همه کلی بهش التماس می کردن بیا تورو خدا با ما دوووس باش. خلاصه به من که رسید گفتم نباش!!! رفته بود به مامانش گفته بود تو مهد کودک به اینم یاد دادن با کسی دوس نشه
... واقعا موندم تو این همه رو تو این نیم وجبی ...