تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

والا چی بگم که دلم خونه! یا به قولی خینه؟

اینا نمونه هایی از خوش شانسی اینجانب در یک روز می باشد....

۱. دریافت ایمیل از آلمان : فعلا لازم نکرده بیایی صبر کن خبرت می کنیم!

۲.کنسل شدن جشن دانش آموختگیمان  درست چند ساعت قبل از شروعش.. من بیشتر از همه ناراحت شدم آخه کلی خونوادرو بسیج کرده بودم که بیایید ببینید می خوان به من جایییزه بدن!

 ۳. به کجا می شه از دست این سازمان سنجش شکایت کرد؟!! بی تربیت ترین و بی ... کارمندای ایران اونجا جمعا اگه آشنا نداشته باشی باید بری دنبال نخود سیاه... ما که پارتیمون خداس!

 """" پینوشت :آیکن لاو ترکوندن مثال اول برای شانس عزیزمان می باشد زیرا ما ساکمان را هم بسته بودیم ولی از سویی خوشحال هم شدیم چون حتما مصلحتی در آن بوده!... قابل توجه شوکول و نسرین جان

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:46  توسط النا  | 

 بالاخره کارنامه ی ارشدمان آمد!!

اصلا منتظرش نبودم برا همین سورپرایز شدم!! من موندم چی شد من مجاز شدم!! آخه اصلا لای کتابامو باز نکرده بودم یعنی همونی بود که برا امتحانای پایان ترم خونده بودم فک کنم این زبان به دادم رسید البته اونم که ۶۷٪ زده بودم فک کنم. ولی دوستام می گن معمولا خیلیا پایین تر می زنن.. خلاصه که مجاز شدم ولی انتخاب رشته نمی کنم چون بعیده با این رتبه جایی بهتر از ارشد یونیه خودمونو بیارم . آخه چرا دانشگاه تهران فقط باید ۵نفر اونم زیر ۳۵ بگیره من عقده ی دانشگاه تهران دارم! البته شبانه می تونم شریفو تهرانو بزنم ولی چه کاریه ترمی یک و نیم میلیون بدم... لذا جای دیگری را غصب ننماییم بهتر است...

 شاید اگه یه کمی می خوندم نمرشو میاوردم!

این روزا به شدت بلاتکلیفم این ممالک کفرم که مارو گذاشتن سر کار!! نمی دونم برم یا نه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:45  توسط النا  | 

واقعا من مایه ننگ جامعه وبلاگ نویسانم خودم می دونم! 

حالا چون این اولین مطلب سال ۸۸ منه باید اول از همه بگم سال نو مبارک! {به خودت بخند}

والا به خدا ملت فارغ التحصیل می شن لااقل دو روز استراحت می کنن! حالا من از روزایی که دانشجو بودم بیشتر می رم دانشگاه .. دلم می خواد یه روز با دستای خودم همه ی کارمندای ساختمون اداریو خفه کنم... از بس که خاله زنکن همش نشستن دور هم می خندن وقتی یه کی میاد تو کار اداری داره انگار بهشون فحش دادن! می خوان بزننت! همه ی اینا یعنی اینکه برا گرفتن یه گواهی موقت آدمو زجر کش می کنن!

همین کارارو می کنن آدم فرار مغز می شه!

ما هم شاید فرار کردیم البته چون در ما مغزی ندیدن (شکسته نفسی فرمودیم) دعوت ناممون نفرستادن هنوز..

خیلی دلم تنگ شده بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:58  توسط النا  | 

راستش از کلمه ی نوروز خوشم نمیاد آخه یه استاد داشتیم اولا در موردش نوشته بودم واقعا روانپریش بود خیلی زحمتمو زیاد کرد با عقده بازیاش!! فامیلیش نوروزی بود!!

این روزا واقعا خیلی دوس داشتنین همه انگار شادن هیجان دارن آدم کمتر انرژی منفی می گیره! چقد زود سال ۸۷ تموم شد سال پیش در چنین روزی همه جمع بودیم خونه ی یکی از دوستام حالا که نیگا می کنم امسال دیگه جمع نشدیم چون ۲ تا از بچه رفتن به مملاک کفر یکی دیگه هم داره چمدون می بنده بقیه هم یا مزدوج شدن یا مثل من منتظرن یکی دعوتشون کنه!!

نخیرم من خسیس نیستم میخوام نهم که تولدمه یه مهمونی بگیرم که کادوهامم بیارن خیالشون راحت بشه!(از حالا ۱۱ روز وقت داری تا اون عروسکه که شکل فیل بود دمشو می کشیدی آهنگ شهرداری میزدو برام بخری!! (آخه یکی از دوستام پرسیده بود چی بخره برام نخواستم بیشتر از این سردرگم بمونه))

از ته دل آرزو می کنم سال ۸۸ برای همه سرشار از سلامتی و شادی باشه و همه به آرزوهای قشنگمون برسیم... و این روزا بعضیارو فراموش نکنیم.. از خدا می خوام همه ی مریضا خوب بشن و بتونن در کنار خونوادشون پای سفره هفت سین باشن..

پس عید همگی پیشاپیش مبارک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:51  توسط النا  | 

خوب من اومدم! چیه خوب درگیر بودم از بس این چند وقته حرص خوردم ترکیدم والاااااااا !!

این یونیه ما می خواست حق مارو هپلی کنه ولی نمی دونه که اصولا با کی طرفه لذا تا آخرین نفس جنگیدیم!!

فقط می خوام بگم خدایا شکرت!!

این روزا من مشغول خوندن زبان به صورت فوق فشرده هستم دلیلشم نمی گم و عمرا بتونید حدس بزنید چون اونکه شما فک می کنید نیییییس! اگه نشه ضایه می شم واسه همین!

دیگههههههههههههههه همین اومدم خبرامو بدم برم... کاری باری؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:21  توسط النا  | 

 

کنکور که چه عرض کنم سیزده بدر بود چون من خیلی وقت اضافه آوردم

به نظرم این حالت خیلی غیر استانداره که سوالای همه ی گرایشارو بهت می دن تو ام با اینکه از اول نمی خواستی اون گرایشو شرکت کنی ولی باید تا آخر وقت آزمون بشینی یه قل دو قل بازی کنی.. تازه اون قسمتایی هم که می خواستم بزنم انقد سخت بود که نصفشو بیشتر بلد نبودم به نظرم کنکور آی تی راحت تر بود ولی حیف که پذیرشش ۸۰ نفره  

با این حساب فقط امیدواریم مجاز شویم تا آبرویمان حفظ شود .. فقط سیاهی لشکر کنکور نشده بودیم که شدیم

حالا دیگه کنکورو بی خیال شدم تا اردیبهشت ببینیم چی می شه..

این یونی ما رو واقعا باید درشو گل بگیرن مثلا سایت آموزش داره یا باز نمی شه یا وقتی بازه پورتال اساتید بلاکه و نمی تونن نمره بدن... من نمره هامممممو می خوام.. دیگه خسته شدم بس که برای حقم جنگو دعوا کردم اینا می خوان سهمیه منو بدن بعضیاااااااااااااااااا!!! خودم خفشوون می کنم..

پی نوشت: این تی تاپای کنکور خیلی بد مزه بود.. چرا ساندیس ندادن!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:11  توسط النا  | 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

اون کسی که الان داره این پستو می نویسه جنازه منههههههههههههههههه!!

بلهههههههههه دیگه به سلامتی امروز این امتحان آخری رو هم ترکوندیم رفت البته اون بیشتر ما رو پوکوند !!

دلللللللللللم یه عالمه تنگ شده بود راستشو بگم این ترم به اندازه همه ی زندگیم این خر بیچار رو زدم!! دیگه چه می شه کرد مسئله مرگو زندگیه!! حالا ایشالله نتیجش خوب بشه والا کارم به تیمارستان می کشه!

می بینم که تو این مدت بقیه هم به علت نبود ما حس و حال نوشتن نداشتن اللللللبته بغضیا هم که دیگه کارشون از خر زنی گذشته و دنبال شتر و زرافه وووووو افتادن !!بسهههه دیگه زشته نکنید این کارارو خوب این بعضی ها شامل نسرینو و سارا و... اصلا نمی شن!

چه کنیم که ۲ هفته ی دیگه ارشد دارییییییییییییییم !! من که اولم گفته باشم!

تازه رفتم دفترچه ی این دانشگاه آزاد خیر سرش اسلامیو گرفتیم چههههههههههههه خبره ۳۰۰۰۰تومن! کاشکی ارزش داشته باشه ولا !! ظاهرا امروز روز آخر ثبت نامشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:51  توسط النا  | 

دیروز از یونی زنگ زدن که فردا پاشو بیا می خوایم ازت تقدیر به عمل بیاریم... لذا رفتم جایزه مذکور رو گرفتم .. حیف که اینا منو دیر کشف کردن!!  تقدیر شدنم فاز می ده ها خیلی وقت بود اینچنین تقدیر نشده بودیم به قول نسرین باشد که رستگار شویم!!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 19:56  توسط النا  | 

آخیششششششششش دلم تنگولیده بود واسه نوشتن!

خودمم می دونم خیلی ضایس این فرایند آپ کردن من ولی آخه دیگه چیزی نمونده ۳ هفته دیگه امتحانای پایان ترمه و ۲ هفته بعد از امتحانام ارشد!! من که به این نتیجه رسیدم اگه سهمیه ام بپره قبولیمم می پره!! خیلی سخت شده کلی پروژه بر داشتم برا همین نمی رسم بیام بنویسم ولی به بلاگ همه زود زود سر زدم (البته کامنت نذاشتم)...

راستی هفته ی پیش مقاله ام رو که دبیر خونه همایش accept کرده بود ارائه کردم . تجربه جالبی بود برام همایش یه روز از صب تا عصر توی سالن همایش های کتابخونه ملی بود. فک کنم کوچولو ترین افراد اونجا به لحاظ سنی منو دوستم بودیم .. کلی خندیدیم چون اولش به ما از اون کیفا نداده بودن .. مام کلاس گذاشتیم نرفتیم بگیم بد دیدیم ملت با کیف اکانت وی آی پی مفتکی گرفتن ...رفتیم گرفتیم...

تازه رفتم با دبیر همایش کلی مذاکره کردم برای چاپ و این حرفا!!!

همه ی اینا به کنار .. دانشگاه تو هفته ی پژوهش به پژوهش گرای برتر سکه می ده من نمی دونستم باید خودمون بریم بگیم ما یه طرحی دادیم مثلا!! به ما سکه بدید... لذا از دستم پرید... 

خلاصه که فعلا خبرا همه درسین متاسفانه!..

برام دعا کنید کار ارشدم جور بشه وگرنه از افسردگی می ترکم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:5  توسط النا  | 

می دونم که یه هفتس برگشتم ولی آپ نکردم !!

ولی آخه شما ها هم خیلی سراغ منو میگیرید!!

از اردو بگم که خیلی عالی بود دقیقا قطار که پکید چون فحشو بد بیراه بود که ساعت ۴ صب نثارمون می شد که مگه شما خواب ندارید!! من نمی دونم مردم چه علاقه ای دارن تو قطار بخوابن!!

در راه برگشت هم رئیس قطار شخصا تشریف آوردن و کوپه ی مارو منور کردن!! آخه ما آی کیوا برداشته بودیم تخت های ردیف وسطو زده بودیم از همون اول هر ۶ تامون رفته بودیم اون بالا خیلی فاز داد... که این آقا رئیسه اومد گفت شما ها خجالت نمی کشید با ۳۰۰ کیلو وزن رفتید رو  ۲تا ضامن آهنی کوچیک نشستید که ما کلی هم از این افاظات ایشون لذت بردیم که مارو جمیعا مانکن فرض کرده بود بدش که رفت داشتیم همون بالا حساب کتاب می کردیم که سهمه وزن هر کدوممون چقد می شه که دوباره برگشت اندفه اینطوری که چرا نیومدید هنوز پایین!!

در هتل هم که اتاق ما طبقه ی ۴ بود و کلی ویو داشت به بیرون که همین ویو کار داد دستمون و وقتی داشتیم آشغالارو می ریختیم بیرون نگهبانه دید و در عرض ۳ سوت زنگ زد که مگه سطل زباله تو اتاقتون ندارید ما هم گفتیم چی ؟!! کجا ؟؟ ما هممون خوابیم!! کلی معذرت خواهی کرد که بیدارمون کرده!!

دیگه تازه این چند تا از خلاقیتای ما در امر اردو بود!!!

در کل خیلی خوش گذشت و اگر قابل بوده باشم برای همه دعا کردم!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:1  توسط النا  |