تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

سلام علیکم

دیروز رفته بودم بانک یه سری کار داشتم اول می خواستم از کارت مامانم یه کم پول بر دارم بعدشم کارت خودمو بگیرم برا همین در ابتدای امر. رفتم سراغ خودپرداز جلوی بانک و از اونجایی که من در امور هر نوع کار بانکی آی کیو در حد هویج هستم رمز کارت را سه بار پشت سر هم اشتباه وارد کردم واسه همینم دستگاه کارت مامان جانو خورد!به همین راحتی! به همین خوش مزگی!

در راستای همین شیرین کاری قشنگم پریدم تو بانک جیغ جیغ که دستگاه کارتمو خورده یالا من پولمو می خوام یه چیزی در حد تیم ملی ضایع!! یعنی اون موقع داغ بودم نفهمیدم بعدا به عمق فاجعه پی بردم!! خلاصه آقاهه که مسئول این کار بود با اینکه سرش خیلی شلوغ بود اومد در خودپردازو باز کرد کارتو در آورد! بعد رو کرد به من گفت: کارت شناسایی؟! منم در این حالت دقیقا گفتم کارت مامانمه!! نمی دونم چرا آقاهه انقد قرمز شده بود گفت برو بگو خودش بیاد! (بی ادب)

حالا منم گفتم به جهنم که نمی خواد کار مردمو را بندازه!! حالا بذار کار خودمو انجام بدم خلاصه رفتم یه نوبت گرفتم نشستم تا نوبتم بشه! یه نیم ساعتی علاف شدم تا نوبتمو خووند رفتم جلو باجه شمارمو می دم به آقاهه! تا اومدم بگم چی کار دارم گفت قبض اب و برقتو بده!!

گفتم: هاااااااااااان؟! گفت این نوبتی که گرفتی ماله قبض آب و برقه! بعدشم گفت کارت اصلا نوبت نمی خواسته!! منم شاکی شدم گفتم این چه وضعشه! آقاهم پررو برگشت گفت شما که جوونید؟! چه ربطی داشت!!؟

این بود گلی که اینجانب به تنهایی در بانک کاشتم!

بعدا نوشت: این لینک یه سایت که موبایل مجانی  جایزه می ده و کاملا هم واقعیه چون من یه بار قبلا برا لپ تاپ امتحان کردم ولی چون نتونستم تعداد کردیتشو کامل کنم بهم تعلق نگرفت ولی خیلیا تونستن! چون مجانیه چیزیم از دست نمی دیم به امتحانش می ارزه فقط کافیه که اون محصولی که می خواینو انتخاب کنید و به تعداد کردیتش دوستاتونو  معرفی کنید.. رو منم حساب کنید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:48  توسط النا  | 

سلام

من الان شطرنجی بیش نیستم!! آخه چی بگم که دلم خووووونه!! کل تابستون دنبال کار ارشد دوووویدم آخرشم کلا یه چیز دیگه شد!! یعنی می گن خدا هر چی بخواد و صلاح باشه میندازه تو دومنت همیینه!! قضیه از این قراره که من کلی پیگیر پذیرش بدون کنکور بودم تو همین یونی خودمون با سهمیه رتبه اولی... یونیمونم هی ناز می کرد که بلکه من بیخیال بشم تا نوه ی آیت... فلانی رو بجای من پذیرش کنن ولی منم عین سیریش بیخیال نمی شدم مگه الکیه  دههه!

تو همین اوضاع جنگ و جیغ بودم که جوابای ارشد اومد! رفتم چکیدم دیدم قبول شدم خواجه نصیر لذا عطای یونیه خودمونو بخشیدم به لقاش تا برن هر چی می خوان پارتی بازی کنن تا اون دنیا خدمتشون برسیم!

نمی دونم حالا کار درستی کردم یا نه ولی دیگه از اونجام بدم اومده بود با اینکه مدیر گروهمون وقتی فهمید قبول شدم زنگ زد گفت بیا همین جا گفتم شاید خواست خدا بوده من دیگه تحمل اونجارو ندارم البته تو همه یونی های ایران این مسائل عادیه! اینم از سر گذشت ارشدیه ما!

اومدم دیدم نسرین جونم یه ختم صلوات گذاشته دیدم حیف لینکشو نذارم ! 

دلم می خواد یه سر و سامونی به اینجا بدم ولی چه کنم که تنبلی نمی ذاره! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:14  توسط النا  | 

دلم می خواد خودم این سازمان سنجشو خراب می کردم رو سرشون.... تا به حال توی هیچ ارگان- اداره یا وزارت خونه ای کارمندایی به این بی وجدانی ندیدم... انگار ... بستن!!!!

اگه تو این مملکت پارتی نداشته باشی باید بری بمیری .. حال آدمو بهم می زنن از هر چی حس وطن پرستیو انسان دوستیه!! این همه درس بخوون اعصاب داغون کن بعد عین پستچیا نامه ببر این طرف اونطرف که چی؟؟!!! که می خوام تو همین کشور درس بخووونم ... واقعا امروز به این نتیجه رسیدم که نهایت ابله بودنم رو ثابت کردم که فرصت به اون خوبیو .......

مگه دزدی فقط از دیوار کسی بالا رفتنه نمی دونم آقای ... چه جور می خوای اوون دنیا جواب بدی که رتبه دوم ۹ ترمه فارغ التحصیل شده ای که معدلش ۱ نمره از من کمتر می خوای با تشکیل صورت جلسه پذیرش بدون کنکور کنی؟! چی بگم از این همه ناحقی تو این مملکت !!آقای ... دختر خنگتو که ریاضی محض ناکجا آباد قبول شده میاری برق شریف بعدشم از همون اول می شه تی ای!!!

رزوممو که دادم دوستم که کاناداس به استادشون نشون داده بود.. گفته بود بگو بیاد بهش اسکالر شیپ خوبی تعلق می گیره!! اگر یکی نخوادم بره از این خراب شده شما خودتون بیرونش می کنید...

متاسفم براتون که فک نمی کنم بوویی از اسلام برده باشید.. فقط خواهش می کنم اون جای مهر از پیشونیت پاک کن!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 11:16  توسط النا  | 

والا چی بگم که دلم خونه! یا به قولی خینه؟

اینا نمونه هایی از خوش شانسی اینجانب در یک روز می باشد....

۱. دریافت ایمیل از آلمان : فعلا لازم نکرده بیایی صبر کن خبرت می کنیم!

۲.کنسل شدن جشن دانش آموختگیمان  درست چند ساعت قبل از شروعش.. من بیشتر از همه ناراحت شدم آخه کلی خونوادرو بسیج کرده بودم که بیایید ببینید می خوان به من جایییزه بدن!

 ۳. به کجا می شه از دست این سازمان سنجش شکایت کرد؟!! بی تربیت ترین و بی ... کارمندای ایران اونجا جمعا اگه آشنا نداشته باشی باید بری دنبال نخود سیاه... ما که پارتیمون خداس!

 """" پینوشت :آیکن لاو ترکوندن مثال اول برای شانس عزیزمان می باشد زیرا ما ساکمان را هم بسته بودیم ولی از سویی خوشحال هم شدیم چون حتما مصلحتی در آن بوده!... قابل توجه شوکول و نسرین جان

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:46  توسط النا  | 

 بالاخره کارنامه ی ارشدمان آمد!!

اصلا منتظرش نبودم برا همین سورپرایز شدم!! من موندم چی شد من مجاز شدم!! آخه اصلا لای کتابامو باز نکرده بودم یعنی همونی بود که برا امتحانای پایان ترم خونده بودم فک کنم این زبان به دادم رسید البته اونم که ۶۷٪ زده بودم فک کنم. ولی دوستام می گن معمولا خیلیا پایین تر می زنن.. خلاصه که مجاز شدم ولی انتخاب رشته نمی کنم چون بعیده با این رتبه جایی بهتر از ارشد یونیه خودمونو بیارم . آخه چرا دانشگاه تهران فقط باید ۵نفر اونم زیر ۳۵ بگیره من عقده ی دانشگاه تهران دارم! البته شبانه می تونم شریفو تهرانو بزنم ولی چه کاریه ترمی یک و نیم میلیون بدم... لذا جای دیگری را غصب ننماییم بهتر است...

 شاید اگه یه کمی می خوندم نمرشو میاوردم!

این روزا به شدت بلاتکلیفم این ممالک کفرم که مارو گذاشتن سر کار!! نمی دونم برم یا نه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:45  توسط النا  | 

واقعا من مایه ننگ جامعه وبلاگ نویسانم خودم می دونم! 

حالا چون این اولین مطلب سال ۸۸ منه باید اول از همه بگم سال نو مبارک! {به خودت بخند}

والا به خدا ملت فارغ التحصیل می شن لااقل دو روز استراحت می کنن! حالا من از روزایی که دانشجو بودم بیشتر می رم دانشگاه .. دلم می خواد یه روز با دستای خودم همه ی کارمندای ساختمون اداریو خفه کنم... از بس که خاله زنکن همش نشستن دور هم می خندن وقتی یه کی میاد تو کار اداری داره انگار بهشون فحش دادن! می خوان بزننت! همه ی اینا یعنی اینکه برا گرفتن یه گواهی موقت آدمو زجر کش می کنن!

همین کارارو می کنن آدم فرار مغز می شه!

ما هم شاید فرار کردیم البته چون در ما مغزی ندیدن (شکسته نفسی فرمودیم) دعوت ناممون نفرستادن هنوز..

خیلی دلم تنگ شده بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:58  توسط النا  | 

راستش از کلمه ی نوروز خوشم نمیاد آخه یه استاد داشتیم اولا در موردش نوشته بودم واقعا روانپریش بود خیلی زحمتمو زیاد کرد با عقده بازیاش!! فامیلیش نوروزی بود!!

این روزا واقعا خیلی دوس داشتنین همه انگار شادن هیجان دارن آدم کمتر انرژی منفی می گیره! چقد زود سال ۸۷ تموم شد سال پیش در چنین روزی همه جمع بودیم خونه ی یکی از دوستام حالا که نیگا می کنم امسال دیگه جمع نشدیم چون ۲ تا از بچه رفتن به مملاک کفر یکی دیگه هم داره چمدون می بنده بقیه هم یا مزدوج شدن یا مثل من منتظرن یکی دعوتشون کنه!!

نخیرم من خسیس نیستم میخوام نهم که تولدمه یه مهمونی بگیرم که کادوهامم بیارن خیالشون راحت بشه!(از حالا ۱۱ روز وقت داری تا اون عروسکه که شکل فیل بود دمشو می کشیدی آهنگ شهرداری میزدو برام بخری!! (آخه یکی از دوستام پرسیده بود چی بخره برام نخواستم بیشتر از این سردرگم بمونه))

از ته دل آرزو می کنم سال ۸۸ برای همه سرشار از سلامتی و شادی باشه و همه به آرزوهای قشنگمون برسیم... و این روزا بعضیارو فراموش نکنیم.. از خدا می خوام همه ی مریضا خوب بشن و بتونن در کنار خونوادشون پای سفره هفت سین باشن..

پس عید همگی پیشاپیش مبارک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:51  توسط النا  | 

خوب من اومدم! چیه خوب درگیر بودم از بس این چند وقته حرص خوردم ترکیدم والاااااااا !!

این یونیه ما می خواست حق مارو هپلی کنه ولی نمی دونه که اصولا با کی طرفه لذا تا آخرین نفس جنگیدیم!!

فقط می خوام بگم خدایا شکرت!!

این روزا من مشغول خوندن زبان به صورت فوق فشرده هستم دلیلشم نمی گم و عمرا بتونید حدس بزنید چون اونکه شما فک می کنید نیییییس! اگه نشه ضایه می شم واسه همین!

دیگههههههههههههههه همین اومدم خبرامو بدم برم... کاری باری؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:21  توسط النا  | 

 

کنکور که چه عرض کنم سیزده بدر بود چون من خیلی وقت اضافه آوردم

به نظرم این حالت خیلی غیر استانداره که سوالای همه ی گرایشارو بهت می دن تو ام با اینکه از اول نمی خواستی اون گرایشو شرکت کنی ولی باید تا آخر وقت آزمون بشینی یه قل دو قل بازی کنی.. تازه اون قسمتایی هم که می خواستم بزنم انقد سخت بود که نصفشو بیشتر بلد نبودم به نظرم کنکور آی تی راحت تر بود ولی حیف که پذیرشش ۸۰ نفره  

با این حساب فقط امیدواریم مجاز شویم تا آبرویمان حفظ شود .. فقط سیاهی لشکر کنکور نشده بودیم که شدیم

حالا دیگه کنکورو بی خیال شدم تا اردیبهشت ببینیم چی می شه..

این یونی ما رو واقعا باید درشو گل بگیرن مثلا سایت آموزش داره یا باز نمی شه یا وقتی بازه پورتال اساتید بلاکه و نمی تونن نمره بدن... من نمره هامممممو می خوام.. دیگه خسته شدم بس که برای حقم جنگو دعوا کردم اینا می خوان سهمیه منو بدن بعضیاااااااااااااااااا!!! خودم خفشوون می کنم..

پی نوشت: این تی تاپای کنکور خیلی بد مزه بود.. چرا ساندیس ندادن!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:11  توسط النا  | 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

اون کسی که الان داره این پستو می نویسه جنازه منههههههههههههههههه!!

بلهههههههههه دیگه به سلامتی امروز این امتحان آخری رو هم ترکوندیم رفت البته اون بیشتر ما رو پوکوند !!

دلللللللللللم یه عالمه تنگ شده بود راستشو بگم این ترم به اندازه همه ی زندگیم این خر بیچار رو زدم!! دیگه چه می شه کرد مسئله مرگو زندگیه!! حالا ایشالله نتیجش خوب بشه والا کارم به تیمارستان می کشه!

می بینم که تو این مدت بقیه هم به علت نبود ما حس و حال نوشتن نداشتن اللللللبته بغضیا هم که دیگه کارشون از خر زنی گذشته و دنبال شتر و زرافه وووووو افتادن !!بسهههه دیگه زشته نکنید این کارارو خوب این بعضی ها شامل نسرینو و سارا و... اصلا نمی شن!

چه کنیم که ۲ هفته ی دیگه ارشد دارییییییییییییییم !! من که اولم گفته باشم!

تازه رفتم دفترچه ی این دانشگاه آزاد خیر سرش اسلامیو گرفتیم چههههههههههههه خبره ۳۰۰۰۰تومن! کاشکی ارزش داشته باشه ولا !! ظاهرا امروز روز آخر ثبت نامشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:51  توسط النا  |